
جنگ از قطار بیرون بود و شوالیه ها بر اسبانِ بیکار،سیگار می کشیدند.از چیزهای دورو ور تنها باد بود که زوزه می کشید و باران که بر اعصابِ مخاطبِ نابیدار می بارید.بیرونِ قطار،لــه لــه های مغروقِ اضطراب،در بالکن تابستان،یــخ می جَوید.دکتر ژیواگو ایستاد بر جسدِشاکــی،قطار منتشر شد یهو،متلاشی،و تنها شکل خاکستریِ پستانِ هشتاد سالگی تو،رنگِ خود را داشت و دکتــر کبریت کشید،جهان را سوخت،شعر تــه کشید از دوباره.مرگ از مقعدِ ابتذال بیرون افتاده بود وراه خودش رابه خرچنگ های مخفیٍ باطلاق هرگــز سپرده بود.قطار میرفت،من روزنامه را مچاله بودم.صفحه حوادث،در صندلیِ کنار،میپرید.
خواب از ابتدای تو
خواب تر از نگرانی ات
که فاجعه از حریم می گذرد
تا از شقیقه و پوستم بنشیند.
من خواب دفن ماهی ها هستم
از صدای شکستن پارچ
که بند ها از مثلث برمودا نوشته ام
و کوهها
به اقیانوس ها باریده ام.
این صدای ناقوس«وانک» نبود
که من را بیدار کرد
ونه شیهه ی اسب ناپلئون
که از طپش کرستینای گم نام
دور می شد.
هوا از چگونه ی تو می آید
از پاره ی باکره گی ات
که در مشت من
هزار زن ِ گرفتارِ گودال ِ تا گلو
هیچشان
به زیبایی ابلیس نرفته بود.
من با گوش های خودم/کر رفتم
با گوش های خودم/خواب دیدم
با گوش های خودم/ شنیدم
که خون سنجاب ها
به دسته های خاکستری می ماسید
و تو از شنبه
تا شنبه
من را در خودت فرو می کردی
و
وای بلندِ شنبه ی بعد
که صدا می آمد از نگرانی ات
تا شقیقه ام عبور کند از خواب.
برای دخترِ دروغ ام آذر
تقویم را از اطاق ات
ناشنیده بگیر
بوی برهنگی ات را
از اسب ها ورق بزن
در همسایگی باکره گی ات بسوز
برگونه ات که می رفت آتش آنچنان
چاقو بکش حـــالا
از مقیاس زنانگی ات
تا حرف های دیگر
کــــه«آذر» سوخته است از خودش.
اندامت را
شناسنامه و زایمان بلعیده
تختخواب و بـــرنج
یائسگی ات را خسته نمی کند
مرگ
داستانخانه توست
عبورِ از سوراخ ها و
منحنی حفره ات
که دامن پائیز
بالا می زند
تا روی لبخند و
نقطه های تفنگ ات
بشاشد.
من چقدر داستان بلدم،آذر
چشمهایت را ببند
خسته ام از دروغ.
اول شب قبل بود
که سرخپوست جوان آمد
با چپقی که بر لب داشت
با نیزه ایی که دستش را می فشرد،
من فریاد زدم
خـــلاء را خلوت کنید.
قورباغه ها از سفال پُل
رقص اسپانیایی کردند
و من مدام تو را
جزر و مـــــد می شدم.
سرخپوست جوان آمد
از نشئه گی اسبی که می پوسید
در کوزه اش
دو چشم رنگی
در رنگ هایش
دو خواهش فردا.
اینجای مکان
زن موهایش از تابوت
می افتد بیرون
ومن در حفره ی پستانهایش
تجزیه می شوم.
بیا فرض کنیم سرخپوست جوان
لای پتویی پیچیده/نمرده است
من بی پیراهن در کسی نیستم
و قورباغه ها وقت کافی برای رقصیدن ندارند.
حرفی برای زیستن نیست
قرار مان این نبود
چپقی دود کنیم
دستهایمان را
در لاجورد سرطان،دچار
و بعدبا گوش خودمان بشنویم
شناسنامه مان
در مویرگهای زنی مرده
گرو گذاشته شده.
مرگ من لای پتو پیچیده
از صحنه تنها دود چپق بلند است
چیزی در من پر و خالی می شود،
سینه ام
ازخلط فضا می سوزد
سرخپوست جوان!
راهی برای کلاغ شدن نیست
با من نیزه ات را به تخت خواب
فرو کن
برای مهربانی مهتاب
حتی از بی بالی نیست که می پَرم
نه از بی فانوسیست
مرموز جغد روزام.
از یادم نرفته هنوز
هیچ تلفنی زنگ نَــزَد تو را
از پشت شیشه
از ارتعاش مردمک هات
که افلیج یخ زده را
به ارث گذاشتی.
شب در حوض می پوشد
خالی ی من
از باورم،
از بهانه دروغ بساز
از آغشتگی ات /بدبختی
که من را
به دندان گرگ
آویزان کند
و پنهان چشمت را
پخش آسفالت،
به ناگهان بمیری
و عکس ام را
بپاشد عفونت زخم گلوت.
بوی ادرار
از مرده ی موهات
به عادت من
شکل های پیرامون می دهد
دلواپسی ات از من پریده
از کمترم چریده بال
از کمترم نشسته رنگ
از من تنها
دوساعت گذشته مرگ
پس کو انگشت هات
که بر خاک بریزد؟
اصطبل
به طــــرح توطئه
عینک زده است
به سربازخانه ربطی ندارد انتشار این شعر
پَــرده از نیلوفرها می کشم با سر باند پیچی
به اتوبوسی می پَـــرَم
کــه زمستان را
به پیچ تندی
محو می شود.
قطعن این قاب خالی
احتضار من را
به انتظار نمی کـــُشد
خصوصن این دیوار سرد
از رفته
نمی گردد
و تو تا سینه هایت را به من قرض بدهی
بطالت این خون کثیف
از نقطه ی جوش
پریده.
چیزی تا بشکند
اتفاق ثانوی
از لباس زمستان گذشته است
و تا جنین شیشه ایی را جمع کنی از استخوانهات
کارد از کار نشسته بیرون.
آغوش تو پُر از
Captain Black
است
و رگهای من
در توَرمی گیج.
آهاااااااااااااااااا
تا یادم نرفته،
آب رنگ هایت را
بیا بازی امان از سر بگیریم
تا محرمانه پودر سیمان
از ما فاصله بگیرد.
من نقش خودم را بازی نمی کنم
متاسفم
از ریزش مدام باران
روی برگ هایت
هوای مرا داشته باشی
نهنگ کار امدم برای این حوضچه
دلیل دوم
پنهان من از ناگهان
که اتفاق مدام است
بیا این مسیر را لی لی کنیم
راهِ نزدیک،
دور است
اقبال ما کوتاه ست
قبلا تکرار کرده ام این را
این راه به من ختم به خیر نمی شود
تو خواه پند بگیر خواه
ترجیع بده
یهو بیفتی به اصل موضوع
اما خم که بشوی
فی الحال موهایت را میریزم
به اختصار کلمات.
هوا جور دیگریست
که به گفتن نمی ارزد
برای بستن کادر
به دستهای تو نیاز دارم
با کمی تنتور.
سقوط از پله ها.
...
...
...
سوت قطار از ما گذشت.
از درختان
دو پرنده مردند
تا بخش آهسته ی من
ناودان را
بریزد در گیلاس های شراب.
ما تقویم را ورق نزدیم
چیزی ا نگار اما شکست
و سالها شد
از پنهان تو بی ریط.
دیگر نه زمستان
در عمق ترک فانوس می کرد
نه بر میز روبرو
پخشِ موهای پریشان
عادت آرنج را فراموش.
باران بر پشمِِ بره ها
زخمِ چشمهای تو را می بندد
عجیب نیست
لرزش کلمات
بر عریانی ات
پشتِ میله ها
سفید می شود
وجهان
بوی نعناع ی سوخته می گیرد
در ربط اشکهای تو با آتش.
بورخس عزیز!
این هوای ملایم
طعم شراب ِ پوسیده کم دارد و
جیغ زنی در نیمه های شب
تا راحت به آفتاب سنگ بزنی
به دریاچه سر.
از اینکه بی مقدمه
تفِ سر بالا می کنم ات
به خاطر لباس ِ زنانه و
گوشواره های بدل ات که نیست
این مداد را در تو فرو نکنم
تمام بدن ام
دود کش شهرهای سوخته می شود.
بورخس عزیز
گفتن ِ روزهای گـذشته نیست
اعتراف ِ کارهای نمانده است
آن شب
که به سلامتی ِ قورباغه ها
دست هایمان را در لجن فرو کردیم
شلوار ِ جین ات
آن شلوار ِ جین
تمام اقیانوس ها را پس زد
و من از لج ِ چراغ های چشمک زن
تا صبح
خنده ام را
به آب ها فرو ختم
و تو با شلوار ی جین ات
با آن شلوار ِ جین
با آن استفراغ ِ سوپِ جــــــــــو
با آن گوشواره های بَدَل
تا صبح
در آن چمدان ِ قرمز ِ پاره
گریه می کردی.
بورخس عزیز
عکس هایمان را
از کمد کشیده ام بیرون
رنگ به رخ ات نیست اصــلا"
افتابِ سَگ مَصَب
تمام ِ تن ات را پخته
طعم کالباس سگ
همه ی آپاندیس ام را
در خیابان پخش کرده.
تما م نیم رخ ِ چَپَ ات را
هیچ تشکِ راحتی انگار
رنگ نمی زند.
بورخس عزیز
زیر درختهای عریان هنوز
فنجان های قهوه مان
طعم جلگه های برزیل می دهند
و من در صد سال گذشته تنها
دکمه های پیراهن تو را
در مشت های منجمدِ زنها
پیدا می کنم.
اینجا هیچ پست خانه ایی نیست
تا من را
به نشانی تو سنجاق کند
پس به رسم ملوانان ِ منگ
این بطری خالی را
به اقیانوس ها می سپارم
و به سلامتی ات
تمام شب را
به ماه پارس می کنم.
هزار پارچه ی برزنت راکه پاره کنم تازه
میرسم به فسیل پشت عینک ات
هم رد اتفاقت
بر نقشه ی زمین
این حرفها را
پرانتز ببند
با راز آن ریمل و ماتیک
که چشم و لب ات نیست دیگر.
پس بخواب آرام
تا خنده ات
نشود منتشر
در کوچه های شهر
تا پاورچین
نکشاندم به تپه های بیرجند و
دور بزنم یونسکو
تا بتراشم
با کاردک و برس/آرام
در هزاره های بعد.
هر جا صدای تو بگذرد
بیل های حفاری می شکنند حتما"
و راز هزار ساله ات
که بر غارها جیغ می کشد.
این حرفها را
پرانتز باز کن
تا اتفاقات بعد
که نقشه زمین