تبليغاتX
نبش قبر

نبش قبر

عزت بهمنی

برای سامان سپنتای عزیزم که نگران است همیشه

 

ازلاک پشت ام

                نمی پَرم پایین

تا خون دریاها را نریزم

خون برکه ها و تشت ها

من به جنگ گلادیاتورها می روم امروز

می ترسم در سپیدی خون لیموها

نامم را ننویسند بر کتف شتر

از غضروفِ گوش ات نگذرم

و تو بمیری روی ساعت ام

کــــــه اختیاری ندارم از کوک اش.

هیچ از من مپرس الان

هیچ از نامم

از اسب و تفنگ ام که پنهان کــرده ام

و آن اتفاق مجهول که از بَــــرش کردی

و از نام ها که از تو کنده ام بر بلوط.

 

 

شکار من از اشکف کوه ها پیدا نیست

از جزر و ماهی ها باید بریزم خون.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:37 توسط عزت بهمنی |

انگیزه اول

کـــه آتش میزنم به درخت و عکس ام

عبورِ زیرِ سایه ات

از بی جسم و تن

به گور آمد و

بی حوادث

به گور آمــــــــــــد.

 

 

انگیزه دوم

کـــه آتش می گشایم به هر چــه

شتاب قدیمی ات بود

کـــه می رفتی

به فاصله ها از هم.

شهر بوی نارنج نمی داد

ما دو موش مهربان بودیم

کنار نرده های بی حساب

شعر از تنفس اسبان بخار می شد

و رودخانه ها از ما می گذشت

ما زیر روزنامه های باطل از هم بیشتر می شدیم

جهان کوچک مـــا

از پا در می آمـــد

و در مراتب مختلف

فکر صبح

از تلفن می ترساندمان

کسی نبود

پلمپ این تابوت باستانی را بشکند

و اینجاست

کـــه از ارتفاعاتِ به نفع

از هم آتش می کشیم

بـــه البته

اگر پرواز از پری بگذرد.

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط عزت بهمنی |

به: سایه سیرجانی

 

شیشه ها را بکش بالا

تا بوی مناسب ترت را

عادت کنم به نقطه هر معلوم

تا فعلن ام را بنویسی و

بعضی جاهایم را

                خط بزنی از دور

برای همه آنهایی

کـــه روی اسکله ایستاده اند

و مچ هایشان را

بـــه آرنج دریا سپرده اند

بنویس از حالا

از دور که میبینمشان

واز اینکه گیر افتاده ام/از تو.

برای هیچ کس انگار

مهم نیست از قرار معلوم

که می بری من را

به میدان سنگ و خمپاره،

من از تعفن اطراف/بیچاره ام

لطفن شیشه ها را بکش بالا.

تنفر جدی تر است

وقتی می بُـــری چوب ها را برای قاب/نجار

و سنگ می تراشی تو

مواظب انگشت هات باش،

یارو درست مثل تو افتاد توی خمره

یهو نیفتی به مستراح

که باز

بوی تو بهتر از

حجم فسیل ها

کـــه استعفا کرده اند من را

به لعنت و شک.

پشت سرم پیدا نیست

نه اسکله و

نه آدمها و

نه بوی ماهی شور

و تو تا کی میروی هی/همین طور

از معذرت های من بی هـــــوا

می زنی لگــــد

به تخم چپ ام

هم ندارم جرات

تا این اتوبان

که ما را خلاصه میکند هر دم

و تو میله های داغ را...

بنویس لطفن

چیزی در من را نمی بینم دیگر

لطفن بنویس اینها را

با امضاء مفتش شش انگشتی.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط عزت بهمنی |

 

سایت سپنج منتشر کرد

آغوش تو پرُ از Captain Black است

دانلود


 

 

آواره ی زنی با گیس های بریده ام

دانلود

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:6 توسط عزت بهمنی |

 

راههای همه مضطرب اند

به قاره ایی که در آن تلخی

به دریاچـــه ایی که سینه باستانی ات

از آن شیر می شوید.

هــــوای تو خیس چیدنِ بنفش است

 از صدا و استخوانی کـــه می تراشی.

شهر

تمام شهر

شلوغ اتفاق ساده ی توست

تا به تاخیر بیفتی

در تخیل شوالیه ی مـــرده ات.

 

 

زیبا نبود

پیراهن ات

به رنگ اندلس نباشد بر بند

تا جان ندهی طناب های خسته تر از عکس.

 

 

هوای تو

تابستان را می برد به شباهت

به حس مچاله انگور.

عجیب خسته ام از تـــن

صبح به دنیا می آیم

نمی بینمت حتمــــا.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط عزت بهمنی |

دست کشیدن

به روزمرگیِ آلتمان

به وقت نیامده

گم شدن از این جـــزیره

تا پشت در پشت بسته بودنمان

از تخمدان هامان

افسانه می ریخت به خنـــده

تنها

از هیـــچِ نامشخص

بتاریخیدیم هــــر تازیانه.

 

 

بچه ها مربوط نبودند همیشه

شبیه تب

مطلبی بود از ذهن

کـــه می نوشتیم کـــوتاه،

خبر داده بودند

از سینه ی مادرانمان

که شیر میچکد از خــــون

ما شیر بودیم

جنگل

تحملِ این ننگ بود؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:21 توسط عزت بهمنی |

سریع از باکره گی

نقش بر زمین

روایت دروغ است

دخترانی که کبریت می کشند

                                 مراتبِ درداند.

هـــر شاعر

ساعتِ چندم

بغل کله مناره ها

استخوان می تراشد

 

تــرانه های سه گانه بدست نمی آیند آسان

 

داستان از تلاش پنهانی است

کــه موقع زنبور

می دود از بلوغ

هیچ کس زیر آسمان

صورت نمی خراشد

چار چوب ها

اسکار از مراسمِ خــود داری اند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:24 توسط عزت بهمنی |

اما چنین نبود

جنین مرده از چشم ات نپرد بیرون

پــرید یونان

تکاملِ از منفعت

مُهمل از تناقض تو/نشت می کــرد

دست هایت را به من دادی

قبلا از احیانا/تولــدم

گوش نکرد دایــه سراسرِ شب

که من از توگفتم

نتیجه از لهستان

همین است تا صبح

که صفحه های گــرام را عوض کنی

                                           دم به دم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:36 توسط عزت بهمنی |

زخمی کــه می کنم از نمک

همیشه چیزی می گذرد فی الفور

با دستی که تکان می خورد

با دستی که از سرم بر نمی دارد.

هیچ اهمیتی ندارد این حفــره

با پلنگ صورتی پُـــر شود

یا فاحشه ایی با مکیدن پستانک.

از صندوق پست هر روز

مهم تنها عکس تو است

کـــه خوابیده از خانـــه ایی در خطوط

کــه دودش از دودکش یک راست

به چشم مــن می رود لاجرم.

محدودیتی نیست این جذام

وقتی لبِ بی گناهش

به آسمان می برم چشم

چــه دیدنی دارد این

از پشت چای

بخاری که نمی نویسمش

تا بگویم از نبضی کـه

به فاصله نمی زند دیگر.

 

 

مورچه ها از کله ام بریده اند امان

ناف ام دورِ پای تو چه می کند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:16 توسط عزت بهمنی |

برای سیروس رادمنش که از ارتفاع بلندتر بود

انگشت اشاره نداری

تا خـــانه ام

فاصله را نادیده بگیری.

جدی نمی گویمت از دور                                          

تا حدس را شک بزنی

از اینکه ریسک کنی ایستادن و

بپاشی تقویم.

ایل از کینه

به سینه اش بغل میکند

ما میان تشبیه

کم آورده ایم

از تفنگ های برنــــو

تنها زنبق است

که شلیک می شود

احمقانه تر اینکه من

نشسته ام بر پیشانی ات گریه کنم.

 

 

دست به گیرنده ات نزن

همین روزها

از خودت پـــُرام می شود تازه.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:15 توسط عزت بهمنی |

 

به اصــرار از مچاله شدن پُرام

بگذار این دردِ دلواپس

از هـــر قاره ایی که خواست/بوَزَد

هـــوش از کله رفته

به باور رسیده خِنگ

بوهای نیمه راه

گـــواهی می دهند

از کباب شمشیر

غـــلاف را تازه کن«نــادر»

دره ها

       پیدایت می کنند

شروع خـــوبی نیست

وقتی کلاغ به شانه ات قار بزنــد

اسب ات

لگــد به سُم

و روزِ رفته را

از صدای خودت/نشنوی

کـــه فراموش می رود.

 

 

متأسفم از خلاصه چشمهات

این کمدی هـــرچه بخندد

مردها به سواری کمتر

                         غارت ات می کنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط عزت بهمنی |

  جمعه

زن های زیادی بودند

کـــه نام من را می دانستند

کـــه نام درختان سیب را

روی لباس هاشان/ نوشته بودند

کـــه پستان هاشان

در دست های صورتی و لاغرشان

                                        جــار می زدند

وآمبولانسی

که جیغ مـــن را

به کدام روسپی خانه نبرد.

بنا به احتیاط کــه نباشد

تمامِ جنده های شهر را / دوست دارم

وقتی عرق سگــی

از رگ های کهنه می جوشد

وبشقاب های قبل از شنبه

که در شهوت ریکــا

                        می شکنند،شاد.

من سطر آخـــر،از کتاب های ممنوعـه

                                              ام

که از در بـــه کوچــه های بن بست

نوشته می شوند

 

 

خــوابِ زنها

از مهربــانی

فراموشم می کند.

 

 

توقع خلوت

از سکوت ام می کُشَد

این تابستان

به هیچ پیراهنی

                  نیازم نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:18 توسط عزت بهمنی |

سگ ها از جــا پریدند

آه

  کـه کشیدم

از جگر

کـه آه کشیدم.

 

«بیابان را

سراسر مــه گرفته است»

 

ما پاهایمان را

از دست میدهیم.

این کلام آخــر دریا بود

که می رفت.

هیچ کس به سراغ ما نیامد

به چشم هایمان

اعتنایی نکرد

بر درخت هایمان دخیل بستند و

بر پرنده هامان /طلسم

ما طلسم شدیم

درست وسط شبی

کــه زلزله، بم را

از فسیل وخشت/پوشاند.

حادثه از ما گذشت

حادثه از ما می گذشت

دریا مُــرده بود

دریا مُــرده بود

وزمستانِ کامل

از ما می گذشت.

از این اطاق4×3

مــادرم رفته

پدرم به صورتم

                 تف انداخت

زنم چشم هایش را

روی تمام نسترن ها بست

ودریا آمــد

از پنجره

از در

از سلول های گذشته ی دیوار

ومن را

در تشویش صبح

فرو می بُرد/هــر روز.

ما منتظر انگشتانی بودیم

که باد را بیاورد

دریا را ببرد

دریا را بیاورد

ودریا مُرد

در ساعت چهار

از تکه ای برمن.

عصــر یکشنبه

بهار نیامد

تا چراغ زنبوری را

به روزهای فروردین

                        گــره بزند

ومن

زهــر موش ها را

جابجا کردم

             در خودم.

 

بیضه ام از پنجره بیرون است

وقتی لاله ی گوش ات

آب نبات چوبی سرخی است.

          

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:56 توسط عزت بهمنی |

بریائسگی ات میزایَم

درنخستین ساعات قطار

ازمن که چیزی روانی می رقصد

تا درختان

که آویزان شود از قبرستان

ولباسهای زیرت

که عینک بزند

رُزهای چشم چران.

مثل خودَت لاجرم

پتوی پلنگی میکَشی گوش تا گوش

از زنبق ها

چراغِ لاله می کُشی

وپیراهنِ تنگ ات را

زود از هراس بلوط ها

میکَنی حتما.

بیا آلت هایمان را

دراسید وصابونِ داروگر

بفرساییم

وکلاهمان را بالاتر

تاصدای درهم و قرمز را

خیره از دیوار

به سراسیمه ی کبریت

                        فحاشی کنیم.

 

از مـــن مایل تر

تمام حفره ها و لب ات

شاخه های بخاراند.

 

هرمـــزرعه

سهم ما

تخم بی کلاه بود،

در آشپزخانه

             ادوات قتال.

ما زیرِ ختنه هامان

جان سپردیم

زیرِ جغرافیای نارنگی.

ازقاب ها

رنگ کالسکه از یادمان رفت

بوی پدربزرگ

که از صندلیِ چوبی افتاد/ناگهان

وپستان های بریده ایی

که در دستهای بی چاقو

از کنارکاروانسرا

                    سرک کشید.

 

دلم گرفته است

درنگاتیوِ گربه ها

میان شق کردن و

آشفتگیِ حمّام

وقتی ظاهر می شوی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:20 توسط عزت بهمنی |

ازقرار معلوم

درست نیست

که از این میل ساده/گــم باشی

یا بویت را

پیف پاف وشیشه پاک کن

از خــانه ببرند

با کارد و تبر

کــه بیفتم به جانت

رنگ از یقه ام می پرد

ناخن از پوست می گذرد

ودکمه های پیراهن ام

در مشتت لــه می شود

(تنها از قاب خالی

محوی از من

می ماند بر تو

در دیوار).

 

حـدس من این است

که در تو حامله باشم

 

کــارآگاه هر چه می خواهد بگوید

از فــردا

که ترس گم شدنت داشتم

نباید از عشق و

                 کودکی ام می پرسیدی

که این قایق بادبانی

حوصله اش

به سنگهای فینیقی

                   می رسد،لامصب.

 

تا ردیف سردرد

از حنجره ام

دکمه باز کند

چقدر سطل زباله از تو پر شده است

 ببریدccuپس اکسیژن از

از خـــانه ایی که بیرون زدم برگرد

من از تکه هایم

بیرون نمی شوم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط عزت بهمنی |

از من پوشیده نیست

آغوش ات گم کرده راه را

تا بی سرنشین

کنارِ چنارهای دور از دریا

عکس های یادگاریمان را

دردست بگیریم،محکم

وتو تا شوری آب را

در دهانم تف کنی

از پیراهن ام

آتش بگیرم

وغمگین تر اینکه از سهم تو تنها

لب هایم را قرض نخواهم

تا دوباره از رسوایی و عکس های پیاپی

چشم باز کنم.

هر شب کنار من از پاییز پراست

از قهوه و چاقویی

که به رگهام می خندد

این نه به حاشا می ارزد

کـــــــــــه من عاشق شدم

نه علاج سرطان

که ناشناخته کنارم است.

 

زیبا!!!

نشانی تو در آشپزخانه و جارو

کنارِ التماس و باختن در پاورقی نیست

سالها از ذهنِ تو خشت ات میزنند

لبخند را از من بخند

هرگز هوای سرد را پتو نمیکشم

بیهوش ِآغوش ات

به گمانم زودتر

اقرار من است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:41 توسط عزت بهمنی |

ازآواره زنی با گیس های بریده ام

سیمرغ کـــه نیستی

تاپَرت را

آتش که بزنم

یهو از چـــراغ جادو بپری مثلا

وکناردستم بنشینی و

درز این شعر را پُر کنی

یا سندان سپیدی شوی

که مــــداد من برقصد

روی تن نازک

وخلاصه لب که وا کنم

نگویی که چـــه!

 

دنیارا آب برده بانو

به جهان چوب حـــراج زده اند

زمین ترجیح می دهد خودش باشد/نمی گذارند

آسمان چه فرق می کند

هر جا که باشد

یکرنگ که نیست

زمین امــــا

دیوانه ی سلول های من

سیّاره گیج

که دور خودش می چرخد

که دورخودم می چرخم

وشب که می رسد باز

زمین دور سرم

ومن دور خودم

وخواب می بینم

که جهان را آب برده

بانو را

خواب.

 

ماه صندلی کوچکی است

مشرق زمین

که بانو می نشیند روبه روی جهان

ومن خواب می بینم

ماه را

جهان را

وستاره ای که به مـــن می خندد

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:31 توسط عزت بهمنی |

 به ز.فخرایی و محبت بی پایانش

1_

خانه ایی که دیوار ندارد

چــه فرق می کند زخم های من

با چــه سنگی

سفت سیمان شود.

2_

تفنگ و اسب و چای داغ را

کنار که بگذارم

چریدن دارد گونه های تو.

3_

وحشت زده ام از پرواز

زنجیر من باش

در گلوله ایی که می چرخد.

4_

از احتمال به حتما

                    خلاص ات می کنم،

انتشار مخ ات

ضمیمه ی نیمه شب است.

عزت الله بهمنی.عزت الله عزت اله بهمنی.شعر.کتابخانه عزت بهمنی.نبش قبر قبر.نبش قبر.وبلاگ نبش قبر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 توسط عزت بهمنی |

جنگ از قطار بیرون بود و شوالیه ها بر اسبانِ بیکار،سیگار می کشیدند.از چیزهای دورو ور تنها باد بود که زوزه می کشید و باران که بر اعصابِ مخاطبِ نابیدار می بارید.بیرونِ قطار،لــه لــه های مغروقِ اضطراب،در بالکن تابستان،یــخ می جَوید.دکتر ژیواگو ایستاد بر جسدِشاکــی،قطار منتشر شد یهو،متلاشی،و تنها شکل خاکستریِ پستانِ هشتاد سالگی تو،رنگِ خود را داشت و دکتــر کبریت کشید،جهان را سوخت،شعر تــه کشید از دوباره.مرگ از مقعدِ ابتذال بیرون افتاده بود وراه خودش رابه خرچنگ های مخفیٍ باطلاق هرگــز سپرده بود.قطار میرفت،من روزنامه را مچاله بودم.صفحه حوادث،در صندلیِ کنار،میپرید.

عزت بهمنی.نبش قبر.وبلاگ نبش قبر.شعر امر

                               

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط عزت بهمنی |

خواب از ابتدای تو

خواب تر از نگرانی ات

که فاجعه از حریم می گذرد

تا از شقیقه و پوستم بنشیند.

من خواب دفن ماهی ها هستم

از صدای شکستن پارچ

که بند ها از مثلث برمودا نوشته ام

و کوهها

به اقیانوس ها باریده ام.

این صدای ناقوس«وانک» نبود

که من را بیدار کرد

ونه شیهه ی اسب ناپلئون

که از طپش کرستینای گم نام

                                   دور می شد.

هوا از چگونه ی تو می آید

از پاره ی باکره گی ات

که در مشت من

هزار زن ِ گرفتارِ گودال ِ تا گلو

هیچشان

به زیبایی ابلیس نرفته بود.

من با گوش های خودم/کر رفتم

با گوش های خودم/خواب دیدم

با گوش های خودم/ شنیدم

که خون سنجاب ها

به دسته های خاکستری می ماسید

و تو از شنبه

               تا شنبه

من را در خودت فرو می کردی

و

وای بلندِ شنبه ی بعد

که صدا می آمد از نگرانی ات

تا شقیقه ام عبور کند از خواب.

عزت بهمنی-کتابخانه نبش قبر.شعر عزت الله بهمنی-شعر امروز ایران.گناوه.گناوه.شعرگناوه.شعر ایران.فیلتر شکن.عبوراز تونل سرخ

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:7 توسط عزت بهمنی |

:منتشر شده

آواره زنی با گیس های بریده ام

استcaptain black آغوش تو پر از

Home
Email
Night Skin