تبليغاتX
عزت بهمنی

1

گذرنامه ام را بگير

پرنده ام

       بر ايفل

2

كوچك تر از اين

كجا مي توانم باشم

در قلب تو؟

3

سايه ام را آتش بزن

وقتي نيستم ديگر

4

ترس ام از تو بود.

كنار مرگ ات هم

راحت نيستم

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:26 نويسنده عزت بهمنی |

پیش از آنکه

به ساعت مچی ام نگاه کنم

                             اتفاق افتاد

آب از آب تکان نخورد

جهان به شکل متعارف اش

                              شد

و تو خیال ات راحت!

که حرف گنده ایی

                    نخواهم زد.

کلمات از گفتن

                گاهی

صرف نظر می کنند

مثل من

که یهو می آیم در ذهن ات

گوشی را بر می داری

اما

به پالس های بیهوده فکر میکنی

و باز

صرف نظر می کنی.

بالاخره

عصر قشنگی بود

برای تو شاید نه

دقیقا اما

اتفاق افتاد

همانطور که قبلا بود

همان شکل

که خواب اش را دیده بودم

بالا بلند

از کنارم گذشت

چیزی نمانده بود

برف بیاید

و شکل سبزاش را

به چهل و یک سالگی ام برساند.

اتفاق

ساعت مچی است

که دقیقا

می ایستد روی تکرار

و هی در گوش ات

مثل کلاغ

قار قار می کند.

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:40 نويسنده عزت بهمنی |

دانلودآواره زنی با گیس های بریده ام

 

دانلود آغوش تو پر از captain black است

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:20 نويسنده عزت بهمنی

 

به داریوش محمد شاهی بخاطر دریای محبتش

 

با این نرده ها بر پنجره

دستم کوتاه شده

                 از زندگی.

دلم تنگ شده برای سگ بودنم

برای استخوان و

سنگ هایی که خوردم

در شبهای سرد زمستان.

 

 

بیرون هوا سرد است

خیابان یخ بسته.

لعنت به خیابان

لعنت به آسفالت

لعنت به کوچه های تنگ شهری

برایم قهوه بریز

                 گــــــرم

تو

برایم قهوه بریز

                 تلــــــــخ.

 

 

پشت این نرده ها

آروزهایم زار می زنند

شادی ام مدام رقت انگیز است

نه آفتاب و

نه کوچه و

نه سنگ و گربه.

گربه ی سنگی روبرویم زل می زند بی ترس

من چشمهای تو را

گوش می جنبانم

چشمهای بی خبرت

که الان حتما

درازای کوچه را

انتظار می کشد.

 

 

جنازه ایی که می برند از کوچه ی پشتی

من هستم.مـــــن

قول دادم

بمیریم با هم

وفادار

مثل یک سگ اصیل

مثل کنار هم

که هر شب بودیم

برای رقصیدن ماه

در بیقراری آب.

 

 

بی خاصیت شده ام.بی خاصیت

درست مثل یک سگ شهری ملوس

فارغ از زندگی سگی.

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 2:9 نويسنده عزت بهمنی |

دختری که خوابهای من را دزدید

از شب بی بهانه گذشت.

سکوت

باور تازه اش بود

تا لبهای من

ببوسد سینه ی باستانی اش را

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:55 نويسنده عزت بهمنی |

به «آهو» که حسرت دویدن ندارد

1

میراث کولی

در رگهای ساده ام هستی

حضور چاقویی که در پشتم

زنگ زده.

دیوانه می خواهمت

دیوانه تر از تیشه ای

که بر کوه افتاد امشب.

2

هیچ نمایی از قطب من را

ستاره ایی رقم نزد.

آفتاب آمد

راه روشن بود

خفاشی که در من بیدار هست

آرام نمی گرفت.

3

این صفحه گرام

که برای تو می گذارم رقص

برقص زیبا!

این لباس پاره

به اندامت بهتر می آید

مثل باد که لخت آمد و

من را بی تو برد.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:57 نويسنده عزت بهمنی |

بی تو شهــر بیمار است

                         لیدی گاگا

وقتی جیغ نمی کشی عریان

و دستت بر آلتت نیست

با تیک های مدام بر کمــــر.

دریا خفه شده

دریای بی انگار

جهانِ متورم با حجم بمب

اسلحه های داغ

اسلحه های چکاننده

                     بر مغز.

آنسوی تر می زند پشت گردنم

                                  درد اعتراف

درد چاقو در پشت

درد گردن ات

به سقف بی ستاره.

کودکم گریه میکند

کودکم در افریقا

علیا ماجده در مصر

دخترم در فلسطین.

رنگ لگد میزند

                 رنگ

رنگ از سیاهی حامــــله است

رنگ از شادی

بیوه است

رنگ حامله است از رنگ.

 

 

پشت گردنم داغ می شود

                           درد اعتراف

دست بر آلتت بگذار

                     لیدی گاگا

جهان به تخم چپ ات نیست

جهانِ آبستن

زمین پیــــر.

+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 19:46 نويسنده عزت بهمنی |

آب از سرت که بگذرد

زیباتری معلق

تا اطرافت از مواظبت

در یک نقطه مشخص

دعا کنی این دم آخر

 

 

 

زندگی کردن من مردنِ تدریـــــــــــجی بود

آن چه جان کند تن ام عمر حساب اش کردم

 

 

این چنین بود که سر زده آمدی

از ته دریا

از تِل چیتی

ناخـــدا گفت:نترسید

لیمر است

من اما دستهایم را از دو گوش ام پُر کردم

یادم باشد

فراموش نکنم آن عصر را

آن مینار و بوی سنگ سر کـــه از رفتن ات می آمـــد

پسران و گنجشکان

مناسب ما نبودند

هـــوا رنگین کمان بود

وقتی هی من لطمه می خوردم

و کسی که مثل بختک نبود از روبرو

پشت سر با قفا میزد و

پسران و گنجشکان از خنده

به آسمان می پریدند.

 

 

تا چهل سال شور دریا باشی

اوووووووووووو

چه بوی بدی داری تن لش!

چه کـــوسه ها که نخندیدند

حالا هی بکش لامصب

پا در هـــوا

تا آب از سرت بگذرد

از شانسِ بد،

              دریا

هی پُــــر و خالی می شود.

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:55 نويسنده عزت بهمنی |

این حق تو نیست

از روز آخر هفته بیایی یهو

خورشید را از خانه ام برداری

ودر دورِ خلیج غرق کنی.

 

 

 

همین پنج شنبه بود

کـــه فنجان را از پستان هایت پر کردم

درست یادم هست

همین پنج شنبه بود

که از تخت

موهایت آویزان شدند

وشدت قطار

کـــه اطلس را می گذشت

در تن ام بالا می آمد.

 

 

شیطان در حاشیه ات می رقصد

شیطان

وقتی نگاه می سوزانی.

تا یادم می افتد کی هستی

خودت را بیرون همین خیابان لخت می کنی

و من جسدم را آنقدر متورم خاک می کنم

که دیگر هیچ زمینی

از ارتفاع پیدا نیست.

حاشا نمی کنم

که من از برودت این سنگ

یخ شده ام

و دستها یم از شاخه های تیز درخت/می چکد.

 

 

من رها شده ام

رها.

 

+ تاريخ شنبه هجدهم دی 1389ساعت 23:52 نويسنده عزت بهمنی |

هنوز بد طـــور

تیک تاک ساعت توی سرم بود

کـــه باران ایستاد

تا تلخی قهوه را بریزم

روی بوته ها.

و اواز پنجره همه چیز را دیده بود

بهتر از تو

کـــه روی چنارها

سوختن ام را

گـــریه نمی کردی.

 

 

من باور نمی کنم همسایه ام

بی وقت بیاید هر روز

وقرن های گذشته ام را بنویسد پشت خواب

راستی قرن های گذشته ما

بوی زن نمی دهد

بوی لحظه ای کـــه من از پنجره

دست در موهایم می کنم و

پشت عکس تو

با حروف تکرار

چیزی می خواهم بنویسم

رمـــزی که از رد پای شتر

سنگ تر است.

 

 

هنوز مثل ساعت می پیچد در سرم

هنوز مثل  شب

تا صبح در بوته های زیر پنجره

هنوز نشسته ایی آنجا

و به روزهای من می خندی.

مـــن سنگ نیستم

این را همسایه ام هر روز می نویسد

روی کاغذهایی که از من نیست

و زن همه چیز را دیده بود

حتا تابوتم

کـــه لخت از کنار تو رد می شد

و چیزی که جا مانده بود

همین تلخی بود

کـــه روی بوته ها

سیاه می زد.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 0:54 نويسنده عزت بهمنی |

خلاصه ات

از پیراهن می پرد بیرون/گِرد

هـــوا از تنفس ات می پرسد

«ما بزرگ زادگانِ بیابان بودیم

خار از نیزه ها می گذشت

دختران از کفش های مفرغی/شرم بودند

دیوانه از هـــر سؤال ات

می پرم به دهان/باد

هر کجا می پرسی ام

تف می کند ابلیس/خاک را».

پارو بزن پارو

ای مطرود ابدی

ای زنجیرهایت مدام

سنگ بسته به شکم

چراغ ات خاموش

خانه ات نابود

خانه ات...

 

 

از هر طـــرف  شلیک گلوله ات

ماتیک ما روی هر پوکه

شکل گریه نیست

وارونه می ماسد.

وحشی به دامن ام هجوم می بری

شیطان به رنگ ملال

اندوه بی امان را

به گناهی که نکرده ام

می پاشد بر درختانِ عصر.

 

 

باید صریح باشم

رنگ جوانی تو

هوسران و تباه

شکل انکار

کــه تابیده شد

در چشمهایم به خـــون.

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 22:35 نويسنده عزت بهمنی |

فرزاد کمانگر زنده است

از آخرین نامه به جا مانده از فرزاد کمانگر

اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم.
فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند،
قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد حامد دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود" و خود را حلق آویز کرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
بگذارید قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان ، شکنجه ، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد

+ تاريخ دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:47 نويسنده عزت بهمنی |

به یارا عبدالوند...

 

به عبارت دیگر

قرار بود همه چیز

سر جای خودش باشد

نه تو باشی و

نه  تختخوابی که نیمه شب

چشم باز کند به کسی

کـــــــــــه

ناگهان شیلی فرو ریخت

آلنده از درخت افتاد

پدر سبیل را جارو کرد

و قطارهای فشنگ از آه

                          فاسد شدند.

 

 

یارا

جهان از تالیف خوب خوابیده/ در وقت رقت

آدرس را بد آمدی رفیق

شبها به ستاره مربوط نیست

و چرچیل از رَحمِ برلین گذشته

به اندیشه توپلنگ/صورتی است

من از شیراز اما

شیر میجویمت پسر.

 

به جنازه ام نگاه کن

آتش بزن چراغ را

و به بفکرهایی که برایت دارم.

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 13:23 نويسنده عزت بهمنی |

همه چی از پایان شروع می شود

عقربه های ساعت تاااااااااا

شیر گاز.

همه چیز را حراج کردیم

تکه های تن مان

تاااااااااااااااااااا

محتویات شناسنامه ی ممهور به ازدواج و کوپن و اولاد

ما بزرگ شدیم آنقدر

که اسلحه هامان را از فشنگ پر کنیم

وآواز برادرهایمان  را

از ادبارهای در مسیر

ابرو بکشیم ...

 

 

روزمان خراب نشود

                     بگذریم بابا

 

 

همه چیز به تاخیر افتاده/همه چیز

از عقربه های ساعت

تا سوراخ های پنجره.

 

 

دختر عینک ات را بردار

به من نگاه کن

ایراد تلخی دارد این شراب

از حالا به هرچی که فکر میکنی می افتد از پایین

بهار از آغاز تو نمی آید مطمئنا

شبیه موش به سوراخ من بیا

از پنیر من نخور اما

شنل ات را به در بیاویز

ما لخت به شمال میرویم

لخت

لخت

لخت

مثل ماهی

مثل ماه

به عربده ی شب.

+ تاريخ پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:49 نويسنده عزت بهمنی |

 

به حسین علیزاده عزیزواندوه تنهای اش

به من پس بده اتفاق فردا را.

سریع از سنگ که می میرد

این صندلی می افتد از خواب.

 

جسدم را بی مقدمه بسوزان پسر

جسدم

       با نامه هایی که ایمیل نکردم.

+ تاريخ جمعه یازدهم دی 1388ساعت 23:5 نويسنده عزت بهمنی |

برای سامان سپنتای عزیزم که نگران است همیشه

 

ازلاک پشت ام

                نمی پَرم پایین

تا خون دریاها را نریزم

خون برکه ها و تشت ها

من به جنگ گلادیاتورها می روم امروز

می ترسم در سپیدی خون لیموها

نامم را ننویسند بر کتف شتر

از غضروفِ گوش ات نگذرم

و تو بمیری روی ساعت ام

کــــــه اختیاری ندارم از کوک اش.

هیچ از من مپرس الان

هیچ از نامم

از اسب و تفنگ ام که پنهان کــرده ام

و آن اتفاق مجهول که از بَــــرش کردی

و از نام ها که از تو کنده ام بر بلوط.

 

 

شکار من از اشکف کوه ها پیدا نیست

از جزر و ماهی ها باید بریزم خون.

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:37 نويسنده عزت بهمنی |

انگیزه اول

کـــه آتش میزنم به درخت و عکس ام

عبورِ زیرِ سایه ات

از بی جسم و تن

به گور آمد و

بی حوادث

به گور آمــــــــــــد.

 

 

انگیزه دوم

کـــه آتش می گشایم به هر چــه

شتاب قدیمی ات بود

کـــه می رفتی

به فاصله ها از هم.

شهر بوی نارنج نمی داد

ما دو موش مهربان بودیم

کنار نرده های بی حساب

شعر از تنفس اسبان بخار می شد

و رودخانه ها از ما می گذشت

ما زیر روزنامه های باطل از هم بیشتر می شدیم

جهان کوچک مـــا

از پا در می آمـــد

و در مراتب مختلف

فکر صبح

از تلفن می ترساندمان

کسی نبود

پلمپ این تابوت باستانی را بشکند

و اینجاست

کـــه از ارتفاعاتِ به نفع

از هم آتش می کشیم

بـــه البته

اگر پرواز از پری بگذرد.

+ تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:21 نويسنده عزت بهمنی |

به: سایه سیرجانی

 

شیشه ها را بکش بالا

تا بوی مناسب ترت را

عادت کنم به نقطه هر معلوم

تا فعلن ام را بنویسی و

بعضی جاهایم را

                خط بزنی از دور

برای همه آنهایی

کـــه روی اسکله ایستاده اند

و مچ هایشان را

بـــه آرنج دریا سپرده اند

بنویس از حالا

از دور که میبینمشان

واز اینکه گیر افتاده ام/از تو.

برای هیچ کس انگار

مهم نیست از قرار معلوم

که می بری من را

به میدان سنگ و خمپاره،

من از تعفن اطراف/بیچاره ام

لطفن شیشه ها را بکش بالا.

تنفر جدی تر است

وقتی می بُـــری چوب ها را برای قاب/نجار

و سنگ می تراشی تو

مواظب انگشت هات باش،

یارو درست مثل تو افتاد توی خمره

یهو نیفتی به مستراح

که باز

بوی تو بهتر از

حجم فسیل ها

کـــه استعفا کرده اند من را

به لعنت و شک.

پشت سرم پیدا نیست

نه اسکله و

نه آدمها و

نه بوی ماهی شور

و تو تا کی میروی هی/همین طور

از معذرت های من بی هـــــوا

می زنی لگــــد

به تخم چپ ام

هم ندارم جرات

تا این اتوبان

که ما را خلاصه میکند هر دم

و تو میله های داغ را...

بنویس لطفن

چیزی در من را نمی بینم دیگر

لطفن بنویس اینها را

با امضاء مفتش شش انگشتی.

+ تاريخ جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50 نويسنده عزت بهمنی |

 

ezzat.jpg

سایت سپنج منتشر کرد

آغوش تو پرُ از Captain Black است

دانلود


 

 

آواره ی زنی با گیس های بریده ام

دانلود

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:6 نويسنده عزت بهمنی |

 

راههای همه مضطرب اند

به قاره ایی که در آن تلخی

به دریاچـــه ایی که سینه باستانی ات

از آن شیر می شوید.

هــــوای تو خیس چیدنِ بنفش است

 از صدا و استخوانی کـــه می تراشی.

شهر

تمام شهر

شلوغ اتفاق ساده ی توست

تا به تاخیر بیفتی

در تخیل شوالیه ی مـــرده ات.

 

 

زیبا نبود

پیراهن ات

به رنگ اندلس نباشد بر بند

تا جان ندهی طناب های خسته تر از عکس.

 

 

هوای تو

تابستان را می برد به شباهت

به حس مچاله انگور.

عجیب خسته ام از تـــن

صبح به دنیا می آیم

نمی بینمت حتمــــا.

+ تاريخ یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:37 نويسنده عزت بهمنی |

دست کشیدن

به روزمرگیِ آلتمان

به وقت نیامده

گم شدن از این جـــزیره

تا پشت در پشت بسته بودنمان

از تخمدان هامان

افسانه می ریخت به خنـــده

تنها

از هیـــچِ نامشخص

بتاریخیدیم هــــر تازیانه.

 

 

بچه ها مربوط نبودند همیشه

شبیه تب

مطلبی بود از ذهن

کـــه می نوشتیم کـــوتاه،

خبر داده بودند

از سینه ی مادرانمان

که شیر میچکد از خــــون

ما شیر بودیم

جنگل

تحملِ این ننگ بود؟

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:21 نويسنده عزت بهمنی |

سریع از باکره گی

نقش بر زمین

روایت دروغ است

دخترانی که کبریت می کشند

                                 مراتبِ درداند.

هـــر شاعر

ساعتِ چندم

بغل کله مناره ها

استخوان می تراشد

 

تــرانه های سه گانه بدست نمی آیند آسان

 

داستان از تلاش پنهانی است

کــه موقع زنبور

می دود از بلوغ

هیچ کس زیر آسمان

صورت نمی خراشد

چار چوب ها

اسکار از مراسمِ خــود داری اند.

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:24 نويسنده عزت بهمنی |

اما چنین نبود

جنین مرده از چشم ات نپرد بیرون

پــرید یونان

تکاملِ از منفعت

مُهمل از تناقض تو/نشت می کــرد

دست هایت را به من دادی

قبلا از احیانا/تولــدم

گوش نکرد دایــه سراسرِ شب

که من از توگفتم

نتیجه از لهستان

همین است تا صبح

که صفحه های گــرام را عوض کنی

                                           دم به دم.

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:36 نويسنده عزت بهمنی |

زخمی کــه می کنم از نمک

همیشه چیزی می گذرد فی الفور

با دستی که تکان می خورد

با دستی که از سرم بر نمی دارد.

هیچ اهمیتی ندارد این حفــره

با پلنگ صورتی پُـــر شود

یا فاحشه ایی با مکیدن پستانک.

از صندوق پست هر روز

مهم تنها عکس تو است

کـــه خوابیده از خانـــه ایی در خطوط

کــه دودش از دودکش یک راست

به چشم مــن می رود لاجرم.

محدودیتی نیست این جذام

وقتی لبِ بی گناهش

به آسمان می برم چشم

چــه دیدنی دارد این

از پشت چای

بخاری که نمی نویسمش

تا بگویم از نبضی کـه

به فاصله نمی زند دیگر.

 

 

مورچه ها از کله ام بریده اند امان

ناف ام دورِ پای تو چه می کند؟

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:16 نويسنده عزت بهمنی |

برای سیروس رادمنش که از ارتفاع بلندتر بود

انگشت اشاره نداری

تا خـــانه ام

فاصله را نادیده بگیری.

جدی نمی گویمت از دور                                          

تا حدس را شک بزنی

از اینکه ریسک کنی ایستادن و

بپاشی تقویم.

ایل از کینه

به سینه اش بغل میکند

ما میان تشبیه

کم آورده ایم

از تفنگ های برنــــو

تنها زنبق است

که شلیک می شود

احمقانه تر اینکه من

نشسته ام بر پیشانی ات گریه کنم.

 

 

دست به گیرنده ات نزن

همین روزها

از خودت پـــُرام می شود تازه.

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:15 نويسنده عزت بهمنی |

 

به اصــرار از مچاله شدن پُرام

بگذار این دردِ دلواپس

از هـــر قاره ایی که خواست/بوَزَد

هـــوش از کله رفته

به باور رسیده خِنگ

بوهای نیمه راه

گـــواهی می دهند

از کباب شمشیر

غـــلاف را تازه کن«نــادر»

دره ها

       پیدایت می کنند

شروع خـــوبی نیست

وقتی کلاغ به شانه ات قار بزنــد

اسب ات

لگــد به سُم

و روزِ رفته را

از صدای خودت/نشنوی

کـــه فراموش می رود.

 

 

متأسفم از خلاصه چشمهات

این کمدی هـــرچه بخندد

مردها به سواری کمتر

                         غارت ات می کنند.

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:3 نويسنده عزت بهمنی |

  جمعه

زن های زیادی بودند

کـــه نام من را می دانستند

کـــه نام درختان سیب را

روی لباس هاشان/ نوشته بودند

کـــه پستان هاشان

در دست های صورتی و لاغرشان

                                        جــار می زدند

وآمبولانسی

که جیغ مـــن را

به کدام روسپی خانه نبرد.

بنا به احتیاط کــه نباشد

تمامِ جنده های شهر را / دوست دارم

وقتی عرق سگــی

از رگ های کهنه می جوشد

وبشقاب های قبل از شنبه

که در شهوت ریکــا

                        می شکنند،شاد.

من سطر آخـــر،از کتاب های ممنوعـه

                                              ام

که از در بـــه کوچــه های بن بست

نوشته می شوند

 

 

خــوابِ زنها

از مهربــانی

فراموشم می کند.

 

 

توقع خلوت

از سکوت ام می کُشَد

این تابستان

به هیچ پیراهنی

                  نیازم نیست.

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:18 نويسنده عزت بهمنی |

سگ ها از جــا پریدند

آه

  کـه کشیدم

از جگر

کـه آه کشیدم.

 

«بیابان را

سراسر مــه گرفته است»

 

ما پاهایمان را

از دست میدهیم.

این کلام آخــر دریا بود

که می رفت.

هیچ کس به سراغ ما نیامد

به چشم هایمان

اعتنایی نکرد

بر درخت هایمان دخیل بستند و

بر پرنده هامان /طلسم

ما طلسم شدیم

درست وسط شبی

کــه زلزله، بم را

از فسیل وخشت/پوشاند.

حادثه از ما گذشت

حادثه از ما می گذشت

دریا مُــرده بود

دریا مُــرده بود

وزمستانِ کامل

از ما می گذشت.

از این اطاق4×3

مــادرم رفته

پدرم به صورتم

                 تف انداخت

زنم چشم هایش را

روی تمام نسترن ها بست

ودریا آمــد

از پنجره

از در

از سلول های گذشته ی دیوار

ومن را

در تشویش صبح

فرو می بُرد/هــر روز.

ما منتظر انگشتانی بودیم

که باد را بیاورد

دریا را ببرد

دریا را بیاورد

ودریا مُرد

در ساعت چهار

از تکه ای برمن.

عصــر یکشنبه

بهار نیامد

تا چراغ زنبوری را

به روزهای فروردین

                        گــره بزند

ومن

زهــر موش ها را

جابجا کردم

             در خودم.

 

بیضه ام از پنجره بیرون است

وقتی لاله ی گوش ات

آب نبات چوبی سرخی است.

          

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:56 نويسنده عزت بهمنی |

بریائسگی ات میزایَم

درنخستین ساعات قطار

ازمن که چیزی روانی می رقصد

تا درختان

که آویزان شود از قبرستان

ولباسهای زیرت

که عینک بزند

رُزهای چشم چران.

مثل خودَت لاجرم

پتوی پلنگی میکَشی گوش تا گوش

از زنبق ها

چراغِ لاله می کُشی

وپیراهنِ تنگ ات را

زود از هراس بلوط ها

میکَنی حتما.

بیا آلت هایمان را

دراسید وصابونِ داروگر

بفرساییم

وکلاهمان را بالاتر

تاصدای درهم و قرمز را

خیره از دیوار

به سراسیمه ی کبریت

                        فحاشی کنیم.

 

از مـــن مایل تر

تمام حفره ها و لب ات

شاخه های بخاراند.

 

هرمـــزرعه

سهم ما

تخم بی کلاه بود،

در آشپزخانه

             ادوات قتال.

ما زیرِ ختنه هامان

جان سپردیم

زیرِ جغرافیای نارنگی.

ازقاب ها

رنگ کالسکه از یادمان رفت

بوی پدربزرگ

که از صندلیِ چوبی افتاد/ناگهان

وپستان های بریده ایی

که در دستهای بی چاقو

از کنارکاروانسرا

                    سرک کشید.

 

دلم گرفته است

درنگاتیوِ گربه ها

میان شق کردن و

آشفتگیِ حمّام

وقتی ظاهر می شوی.

 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:20 نويسنده عزت بهمنی |

ازقرار معلوم

درست نیست

که از این میل ساده/گــم باشی

یا بویت را

پیف پاف وشیشه پاک کن

از خــانه ببرند

با کارد و تبر

کــه بیفتم به جانت

رنگ از یقه ام می پرد

ناخن از پوست می گذرد

ودکمه های پیراهن ام

در مشتت لــه می شود

(تنها از قاب خالی

محوی از من

می ماند بر تو

در دیوار).

 

حـدس من این است

که در تو حامله باشم

 

کــارآگاه هر چه می خواهد بگوید

از فــردا

که ترس گم شدنت داشتم

نباید از عشق و

                 کودکی ام می پرسیدی

که این قایق بادبانی

حوصله اش

به سنگهای فینیقی

                   می رسد،لامصب.

 

تا ردیف سردرد

از حنجره ام

دکمه باز کند

چقدر سطل زباله از تو پر شده است

 ببریدccuپس اکسیژن از

از خـــانه ایی که بیرون زدم برگرد

من از تکه هایم

بیرون نمی شوم.

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:38 نويسنده عزت بهمنی |